بعد از یازده سال تنها چیزی که از گذشته برام مونده همینجاسمحسن سه ساله رفتههفته پیش عقدش بودبا کسی اشنا شدم تقریبا دو سال و خورده ای باهاش بودمبازم اعتماد کردمپرده دادمرابطمون خوب بوداما مثه همیشه رفیقاش رو ترجیح داد.با اینکه من اصلا ادم گیر دوست و رفیق نیستمشب ولنتاین برنامه باغ ریخت و رفت قرار بود روز بعدش بیاد منو 6 عصر ببینه و من از 6 تا 9 شب تو کافه منتظرش بودماخرش اومد با یه دسته گل پژمرده و قیافه طلبکارانهاونجا بود که ساکمو بستم و از زندگیش اومدم بیروناینارو نوشتم اینجا که سه سال دیگه اگه اومدم بخونم با خودم بگم کسه ننش که پردمو زد و رفت
برچسب:
نویسنده: آتنا قاسمیپور
تاريخ: سه
شنبه
21 تير
1401 ساعت: 3:14